میخوام بدونی که اینجوری به من لطفی نمی کنی ٬ فقط بدبختی من بیشتر میشه . تو چرا نمیخوای منم باشم .... این حق من که باشم .... این زندگی ٬ فیلم نیست ٬ سناریو نیست . چرا مثل بچه ها با هام رفتار میکنی ؟
یک وقت هایی ، یک جاهایی .... یادم میره که رفتی . که برای همیشه ر ف ت ی . مثل دیشب که قبل ازسوار شدن ، برگشتم تا ببینمت . ولی حتی همون تصویر محو از پشت شیشه های مشجر را هم ندیدم . این یکی از آخرین تصویر هایی که ازت تو ذهنم مونده .شاید اگه می دونستم اینجوری میشه ، نمی رفتم اون روز .... شاید ....
از طبقه دوم فرودگاه شیراز بدم میاد .از اون شیشه های مات و گرفته اش بدم میاد . مسافرهای پشت اون شیشه هیچ وقت بر نمیگردند . مثل هانی ، مثل من ، متل تو !
یک روز نوشته بودم : دیگه هم بعد از تو نه کسی بدرقه ام کرده ٬ نه کسی به پیشوازم اومده ....
این بار سحرمون با خواهر جونم اومدند پیشواز و کلی منو غافلگیر کردند . موقع برگشتن هم باز سحرمون اومد بدرقه . البته بامبی ، بیژن و امیر هم بودند . سحرمون کلی ازم قول گرفته که بنویسم اینا را ، منم نوشتم ، نگی ننوشتی ها !
خیلی زود گذشت .... خیلی خوش گذشت .... شیراز هنوزم همون شیراز . خیابون ارم ، 4 خاکشناسی ، بر و بکس اون روزا ( که بعضی هاشون شدن مامان بابا های این روزا ! )
جام خالی به خدا !
چه کیفی داشت شب که تو حیاط خوابیدم .بوی باغچه تازه آب خورده ، بوی یاس ، بوی زندگی ....
دارم ميرم به شيراز ، دارم ميرم به شيراز .....
رفتم قهوه خونه و یک قلیون دو سیب مشتی کشیدم ، چه حالی داد ! جای بهزاد خالی بود . اگر میومد ایران حتما می بردمش . قیافه اش وسط اون دود و دما دیدنی میشه ( آخه از دود متنفر )
مثل اینکه فردا اینا تولد حضرت عباس هست ( اگه اشتباه نکنم ) خلاصه چند بار صلوات فرستادند . آخریش را با این نیت فرستادند که آقا ، کاسه چه کنم چه کنم را از دست همه بگیره ، خوشم اومد از این دعا .
این چایخانه ای که گفتم جای با حالی ، پاتوق بر و بچ دانشجو وروزنامه نگار خیلی هم ارزون حساب می کنه . نمونه ای از همون قهوه خونه های قدیم که هنوز دست خلافکار جماعت نیافتاده .
واسه امثال من که اهل کافی شاپ و این قرتی بازی ها نیستند جای توپی .
"می دونم که از قهوه خونه بدت می یومد ، می دونم که این چیزا را نمی خونی ...
با همه این حرف ها ، امشب یادت افتاده بودم . می گفتی دوست ندارم بری قهوه خونه چون جای آدمای قدیمی چون کهنه است منم نمی رفتم ولی هزار بار بیشتر می خواستم بهت بگم ....حس نوشتن نیست .... بی خیال ، شاید تو یک پست دیگه بنویسم ."
دارم عقده های این مدت را خالی می کنم . اول رفتم یک دور تو محل زدم . تو بقالی آقا مهرداد بستنی دایتی خوردم ، با ممد آقای مرغی خوش و بش کردم ، از جلو پیتزا پنتری رد شدم و با اون آقایی که همیشه به رسم قدیم اونجا وا میسه و به مشتری ها خوش آمد میگه ، چشم تو چشم شدم و تو دلم بهش سلام کردم ( چون باهم تریپ سلام واینا نداریم ) ولی خیلی دوستش دارم . منو یاد همه شب هایی می ندازه که خرد و خسته از روزنامه بر می گشتم ، با کلی فکر ، کلی آرزو ، کلی ....که حالا همش شده زرشک !
ولی جالب تر از غذا ، مغازه ای بود که رفتم . یکی از اون کبابی های کوچیک که حتما دیدین . با صندلی و سفره های پلاستیکی درب و داغون . نمکدون های چرب و چیلی و سینی هایی که فقط کفش یک تیکه می کشن واسه پاک کردنش . منقل مغازه هم دائما به راه و دود کل مغازه را می گیره . حاصلش هم میشه کباب با طعم فیلم های کیمیایی !
برگشتن به خونه همیشه خوب ، حتی وقتی که خونت تهران بی در و پیکر باشه که عکس سید حسن نصرالله دیوس را همه جاش چسبونده باشن !
به هر حال واسه هیچ کاری سراغ ایرانی ها نرید . من بلیط برگشت را از ایران ایر گرفتم ولی اینقدر اذیت شدم که می خوام بی خیالش بشم و اگه بشه با اتوبوس بیام .
اینقدر اعصاب ام خورد که حد نداره ..... کلی هم کار مهم دارم ، تهران . از زندگی عقب افتادم .

