دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
همه هستند . همه اومدند حتي اونايي كه كلي وقت نبودند ، فقط تو نيستي . ميدونم كه حتي خبر هم نداري . چند بار شماره ات را خواستم بگيرم ولي .... حالا كه رفتي ، نمي خوام برگردي .
با اين كه همه وجودم تو را صدا ميزد ....
با اين كه همه وجودم تو را صدا ميزد ....
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
گيج ، مبهوت و ترسيده .... حال اين روزهاي من
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
شنبه بیستم آبان 1385
خیلی سخت خیلی .
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
شنبه بیستم آبان 1385
بابا مرد ، از بس که جان ندارد
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
جمعه نوزدهم آبان 1385
دیروز توکلاس عکاسی سیاه وسفید ، عکس من را به عنوان بهترین پرتره انتخاب کردند و بین اون همه عکس به عنوان اولین عکس چاپش کردیم . دکتر ستاری گفت : کورونی پسر منظبطی نیست ولی عکاس خوبی !

خیلی از دکتر ستاری خوشم میاد . از اونایی که میشه دربارشون گفت یک استاد واقعی . شاید اگه چند سال زودتر باهاش آشنا میشدم به جای روزنامه نگاری میرفتم دنبال عکاسی ! البته حالا هم به این فکر افتادم که عکاسی را خیلی جدی بگیرم .
پ ن : دیدن عکس توتشتک ظهور خیلی کیف داره ، مثل آفرینش میمونه ....
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
شیراز هستم . پیش بابا ، که حالا به جز یک نگاه خیره و نفس های به شماره افتاده هیچی ازش نمونده . مامان واقعیت را قبول نمیکنه و فقط اشک میریزه . همینطور داداشم .... با وجود اینکه میدونه بابا حتی برای سرم گرفتن هم مشکل داره ، شربت های تقویتی میگیره واسه بابا و هی میپرسه ، یعنی هیچ راهی وجود نداره ....
بهمن دیروز بابا را برده بود حمام و صورتش را اصلاح کرده بود . میگفت حتی زیر دوش هم بابا واکنشی نشون نمیداد ....
اصلا روزهای خوبی نیست
بهمن دیروز بابا را برده بود حمام و صورتش را اصلاح کرده بود . میگفت حتی زیر دوش هم بابا واکنشی نشون نمیداد ....
اصلا روزهای خوبی نیست
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
چهارشنبه دهم آبان 1385
بهش گفتم نمیتونم مثل یک دوست معمولی باشم و قبول کرد . گفتم میخوام هیچی نباشه از حالا و قبول کرد . اسم نازنینش را از مسنجر دیلیت کردم ، مسنجری که واسه خودش راه انداخته بودم . حالا همه هستند و اونی که باید باشه نیست ....
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
جمعه پنجم آبان 1385
رفتم شمال ، همون جایی که پارسال رفته بودم . فرقش این بود که پارسال یکی را تو زندگیم داشتم ، امسال نیست ....

و خوش گذشت ، همین .
و خوش گذشت ، همین .
نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت | لینک
|
