دوتا برنامه واسه زیگ زاگ ساختم . یک گزارش واسه سایت ادیت کردم . ۲ تا گزارش هم واسه رادیو رفتم .... همین الان خلاص شدم ، دقیقا همین ا لان !
راستی کارهام را راست و ریست کردم واسه رفتن به لبنان . اگه خدا بخواد برای میتینگ ۸ و ۱۴ مارس اونجا هستم . می خوام بهترین گزارش های زندگی ام را از لبنان بفرستم ....
ولی هفته خوبی بود . همیشه اولش با نگرانی شروع می شه ولی آخرش ختم به خیر می شه ! تازه یک چیز دیگه هم هست ، امشب رییس ام ایمیل زده و از کاراین هفته کلی تعریف کرده ....

نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم این هفته . اینقدر وضع خراب که غم و غصه خودم به کل توش گم و اصلا نمی تونم به چیزهای شخصی فکر کنم .
با رون ، ریز و یکدست می باره و حیاط امون مثل همیشه قشنگ . قشنگ و صمیمی ... مثل بچه گی ها . مثل همون روزهایی که خودم را می زدم به مریضی تا مدرسه نرم . مثل مامانم که می دونست مریض نیستم ولی دلش می سوخت برام وفرداش برام نامه می نوشت که مریض بودم .
همون وقت هم میومدم پشت شیشیه اتاق و از اونجا بارون را نگاه می کردم ، مثل الان .
حرف .... خیلی حرف دارم ولی واسه یک گوشی که بشنوه . واسه همین که به جای حرف زدن هی حجم کارم را زیاد می کنم ، هی کار می کنم ، هی کار می کنم .
از وبلاگم خوشم میاد چون حالا دیگه می دونم که هیشکی نمی خوندش . پس چرا توش می نویسم ؟ ( خودم از خودم پرسیدم ! ) چون دوستش دارم .
کسی چه میدونه شاید هم از یک مدت دیگه یک سایت راه بندازم با چند هزارتا خواننده ، هر روز هم یک پست تازه توش بزارم ... ولی .... اینجا را بیشتر دوست دارم .
اگه بخوام حرف هام را کسی بخونه یا بشنوه همون بی بی سی کافی . زیگ زاگ هم هست تازه و وبلاگ بهزاد .
حرف های صبح روز بارونی ام در شیراز تموم شد .
