تبليغاتX
بامزی - باد اومد ، بارون گرفت
سیاسی ، اجتماعی و خیلی شخصی

با رون ، ریز و یکدست می باره و حیاط امون مثل همیشه قشنگ . قشنگ و صمیمی ... مثل بچه گی ها . مثل همون روزهایی که خودم را می زدم به مریضی تا مدرسه نرم . مثل مامانم که می دونست مریض نیستم ولی دلش می سوخت برام وفرداش برام نامه می نوشت که مریض بودم .

همون وقت هم میومدم پشت شیشیه اتاق و از اونجا بارون را نگاه می کردم ، مثل الان .

حرف .... خیلی حرف دارم ولی واسه یک گوشی که بشنوه . واسه همین که به جای حرف زدن هی حجم کارم را زیاد می کنم ، هی کار می کنم ، هی کار می کنم .

از وبلاگم خوشم میاد چون حالا دیگه می دونم که هیشکی نمی خوندش . پس چرا توش می نویسم ؟ ( خودم از خودم پرسیدم ! ) چون دوستش دارم .

کسی چه میدونه شاید هم از یک مدت دیگه یک سایت راه بندازم با چند هزارتا خواننده ، هر روز هم یک پست تازه توش بزارم ... ولی .... اینجا را بیشتر دوست دارم .

اگه بخوام حرف هام را کسی بخونه یا بشنوه همون بی بی سی کافی . زیگ زاگ هم هست تازه  و وبلاگ بهزاد .

 

حرف های صبح روز بارونی ام در شیراز تموم شد .

نوشته شده توسط یاسر کورونی در ساعت  | لینک  |