با رون ، ریز و یکدست می باره و حیاط امون مثل همیشه قشنگ . قشنگ و صمیمی ... مثل بچه گی ها . مثل همون روزهایی که خودم را می زدم به مریضی تا مدرسه نرم . مثل مامانم که می دونست مریض نیستم ولی دلش می سوخت برام وفرداش برام نامه می نوشت که مریض بودم .
همون وقت هم میومدم پشت شیشیه اتاق و از اونجا بارون را نگاه می کردم ، مثل الان .
حرف .... خیلی حرف دارم ولی واسه یک گوشی که بشنوه . واسه همین که به جای حرف زدن هی حجم کارم را زیاد می کنم ، هی کار می کنم ، هی کار می کنم .
از وبلاگم خوشم میاد چون حالا دیگه می دونم که هیشکی نمی خوندش . پس چرا توش می نویسم ؟ ( خودم از خودم پرسیدم ! ) چون دوستش دارم .
کسی چه میدونه شاید هم از یک مدت دیگه یک سایت راه بندازم با چند هزارتا خواننده ، هر روز هم یک پست تازه توش بزارم ... ولی .... اینجا را بیشتر دوست دارم .
اگه بخوام حرف هام را کسی بخونه یا بشنوه همون بی بی سی کافی . زیگ زاگ هم هست تازه و وبلاگ بهزاد .
حرف های صبح روز بارونی ام در شیراز تموم شد .